تبليغاتX
.:Writing,My Last Will:.
دائم به نیشخند و کنایه قلم زدن

گویی که شهری بزرگ را

-صبح تا عصر-

بی دست عاشق و گرمی

قدم زدن.

عصر ها

فرو دادن شاهکارهای بی نظیر

شب دود را

با سرفه های خشک و پیاپی

بازدم زدن.

باز

شعر پشت شعر

پی آن هوای خوش

غافل که

مستی ز مِی بود

نه از بیش و کم زدن.

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم اسفند 1388ساعت 16:49 توسط احسان |

از این عادت

چه ماهانه

چه سالانه

هراسانم.

ازین خونی که می ریزد

-و عادت هم شده انگار-

از انبار مهماتی

که در قلب تو پنهان است

ترسانم.

زمان،

یکبار دیگر هم

به قدر عادتت چرخید

اگر

این قوم آبستن نیست

من از سرماست لرزانم؟!

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم بهمن 1388ساعت 21:1 توسط احسان |

بعدِ عمری:

مشقّت و ضجر

که غلط های املای رندان بود،

گفته ست

" درد " را صد بار مشق کنم.

معلم خوبیست لابد

که هزاران غلط دارم.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم دی 1388ساعت 8:4 توسط احسان |

کلمه ی فاخری چون

سقوطِ آزاد

به ما هیچ گاه نیامد.

جان نثار

در این سقوط

هرگز آزاد نبود.

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 7:11 توسط احسان |

سر ظهر است یا نه

نمی دانم

ولی یک کفتر چاهی

شاید هم

قرقاولی چیزی

لب این پنجره بنشست و

یک آواز قشنگی خواند

که من را باز برد آن روز کذایی که تو می دانی.

نمی دانم، تو بودی یا کس دیگر

کجا بود و چه ساعت بود

ولیکن

بیشرف حس غریبی بود،

ظهر ها می آمد.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 17:39 توسط احسان |

باید بروم

این طرح ساده را

آبرنگ کنم.

باید کاغذ تازه بردارم؛

کاغذی که مچاله نمی شود

در آب.

قلم را بایست رنگ آلود کرد؛

طرح بکار نمی آید

در  آب رنگ.

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 20:16 توسط احسان |

عرق

روی پیشانی مردی کهنسال

در گیر و دار سقوط.

زن ٍ بی تاب از آرنج خواهشگر مردی که منم.

لبخند

روی چهره ی سوخته ی دختر موبایل بدست.

محو می شوند.

"دو نفر حساب کنید"

لبخند و عرق باز می گردند

زن نه،

می سوزد تنم.

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 22:49 توسط احسان |

اشتباه می کنی ای بی وفا پسر

این درد به تو بازگشت می کند

تو سرد می شوی

شب سرد می شود

عشق اجرت خویش را

دشت می کند.

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 22:35 توسط احسان |


دف

میان دو دست ضعیف دخترک

فرصتی برای رقص ناب یافت

دیوانه وار دست را کنار زد

یک یادمان بی مثال ساخت


استاد باز خشمگین نعره زد

با ترس به آسمان اشاره کرد

دف را درید و به کوهی ز دف فکند

این درد را هزاران هزار ساله کرد


دخترک

دف شد و گوشه ای نشست

استاد نرم شد، دف او را نواخت

آسمان یک نگاه ساده کرد

دخترک تا همیشه دف بماند.

-------------------------------------------

با الهام از نوشته ای از آرمین در وبلاگ Try to Remember

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 23:44 توسط احسان |

سر در گریبان می کشی

پس می زنی و باز

بوی تند عرق را

به دردهای قبل و بعد دِماغت

اجبار می کنی


سر باز می زنی از

حضور یک اندیشه ی قریب1

نفس را نگرفته پس می زنی و

گوشه ای

بر تکرار خویشتن ادرار می کنی


سر بر قلم

چو پستان آن قحبه می گذاری و

تُــف

بر سر بالایی تند هر پندار می کنی


سردی نکن

ما هر دو کُـشته ی همیم

من رنج را درون خویش کِـشته می کنم

تو

درد را -لولی وشان2- بر دار می کنی


من می روم به کاسه ی تقدیر بشاشم

تو هم بشاش

فکر هم کن

تا که بیایم شروع کنیم.

خواهی نخواهی عزیز

اقرار می کنی

--------------------------------------------

1- بمعنای نزدیک (جسارت به سواد کسی نباشد، منظور اینکه به حساب اشتباه تایپی نگذارید)

2-بی شرمانه و بی حیا
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 0:15 توسط احسان |

کجا؟ هر جا که اینجا نیست
من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم
ز سیلی زن، ز سیلی خور
وزین تصویر بر دیوار ترسانم
درین تصویر
عُمَر با سوط بی‌رحم خشایرشا
زند دیوانه‌وار، اما نه بر دریا
به گرده‌ی من، به رگهای فسرده‌ی من
به زنده‌ی تو، به مرده‌ی من

...

تو دانی کاین سفر هرگز به سوی آسمانها نیست
سوی بهرام، این جاوید خون آشام
سوی ناهید، این بد بیوه گرگ قحبه‌ی بی‌غم
که می‌زد جام شومش را به جام «حافظ» و «خیام»
و می‌رقصید دست افشان و پاکوبان بسان دختر کولی
و کنون می‌زند با ساغرِ «مَک‌نیس» یا «نیما»
و فردا نیز خواهد زد به جام هر که بعد از ما
سوی اینها و آنها نیست
به سوی پهندشت بی‌خداوندی‌ست
که با هر جنبش نبضم
هزاران اخترش پژمرده و پر پر به خاک افتند


بهِل کاین آسمان پاک
چرا گاهِ کسانی چون مسیح و دیگران باشد
که زشتانی چو من هرگز ندانند و ندانستند کآن خوبان
پدرْشان کیست؟
و یا سود و ثمرْشان چیست؟

...

من اینجا بس دلم تنگ است !
و هر سازی که می بینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی‌برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است ؟

-------------------------------------------------------------

تکه هایی از شعر "چاووشی"

اخوان ثالث

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 12:6 توسط احسان |

عینکش را از چشم برداشت

-آرام و با وسواس-

چونان که از پالان من تیشه!


نگاهش درد را گویی که ساکت کرد

-شاید هم که تلقین بود-

درد، آخر داشت در وجود من ریشه


وقت رفتن گفت، فردا باز می آید

-مزد هم لازم بود، پرداختم-

امروز باز درد دارم

کجاست "نگاه پیشه"؟
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 11:20 توسط احسان |

این مطلب قبلا نوشته شده بود، ولی با کشته شدن چند انسان در حوادث اخیر برای من معنای تازه ای پیدا کرد:


چگونه می توان

تولدی دوباره را به انتظار نشست؟

وقتی دستهای مهربان

بوی تعفن می گیرند٬

قلبهای ایستاده را هم

باید درید...

 

زمانه ی عجیبی است

نازنین

ببین چه روزهای تاری

به انتظار چشمهای زمین نشسته اند.

و چگونه قامت مرگ

در این گنداب زندگی

فرو رفته است

 

زمانه ی عجیبی است نازنین

و این سادگی شقایق ها

برای من عجیب تر است

که نقشی از خون تو اند

ولی

در قاب من نمی گنجند...

 

گیرم

در چیده شدن حسی بود

چون تولدی دوباره٬

با این قاب چه کنم

که نقشی ابدی را فریاد می زند:

سینه ی شکافته ی تو

دستهای

بوی خون گرفته ی من...

+ نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 11:53 توسط احسان |

1-

آهای پیروان من

و ای پرستندگان خدایگان ماه

اینک که خسته و مجروح

از جنگ شصت روزه باز می گردید

شما را بشارتی عظیم دارم


روزی انسان به ماه خواهد رفت

و نور ابدیت بر زمین آلوده تابیدن خواهد گرفت

آن روز هیچ رنجی برای بشر متصور نیست

هرگز انسانی از طاعون نخواهد مرد

و بی ایمان بر زمین نخواهد زیست

آری؛

روزی انسان به ماه خواهد رفت.

***

2-

ماه من

بیدارت هم کردم

سرد است

تلسکوپ ها هم که همیشه خرابند.

خسوف که شروع شد

میس می زنم، ok؟

فعلا که ماه کامل است.

Sending Failed


دلم برای نیمه ی تاریک ماه می سوزد.

Delivered

---------------------------------------------------------

THE DARK SIDE OF THE MOON by Pink Floyd-1973

+ نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388ساعت 14:9 توسط احسان |

تازگی ها هم که گیر داده اند به ماشین های تک سرنشین1

مگر آدم تنها دیگر چی دارد؟

آدم تنها،

عشق را خاموش می کند -یا سایلنت2 شاید-

آیینه را می شکند

آب برکه را آشفته می کند

خواب آشفته را..

چه می دانم، لابد قرص می خورد

خدا را،

رگ گردنش را که می زند3...

تازه گیر داده اند به ماشین های تک سرنشین،

گواهینامه می خواهند

نکیر و منکر می پرسند

- حالا آمبولانسِ توی ترافیک مانده، آدم تنهایِ به غلط کردن افتاده-

یک مشت از ما بهتران

دست دراز کرده اند، به تنهایی آدم تنها...

-------------------------------------------------------------------------------------------

1-جمله اول، برداشت از وبلاگ استامینوفن

2- Silent

3- اشاره به حدیث خدا از رگ گردن به انسان نزدیک تر است

+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 0:43 توسط احسان |